خاطره ای از رجایی شهر-طبرزدی

by

سال 79 به تازگی و البته با سپری شدن حدود 5 ماه در انفرادی های 240 و 209 و سپس انتقال به 350 و کچویی کرج، به رجایی شهر منتقل شدیم. با وجود این که خیلی تلخ و همراه با شکنجه ی سفید و … بود ولی خاطره اش شیرین است! وقتی ما رو به رجایی شهر منتقل کردند ابتدا در حسینیه ی سالن 8 بند 3 ساکن شدیم که چند نفر بودیم. بعد از حدود 7-8 ماهی که ان جا بودیم دوباره همگی را به بند کناری یعنی سالن 12 بند 4 منتقل کردند. ان سالن بی نهایت کثیف و سرد -توی چله زمستون منتقل شدیم-و بی روح بود. اما خوبی اش این بود که همگی زندانیان سیاسی دور هم بودیم و در واقع پایه ی سالن سیاسی رجایی شهر از همین جا ریخته شد. جنبش سبزی که ما ها بودیم و کرد و مجاهد و بهایی و از افراد مستقل جدید و قدیم دور هم امدیم و یک جامعه ی کاملا متکثر را تشکیل دادیم. زندگی در این سالن و با این تکثر عقیده و گرایش و اخلاق های متضاد ، به واقع یک درس عملی بسیار بسیار خوب برای هرکس بود که می خواست مشق دموکراسی خواهی و احترام به مخالف و حتا ادم هایی با مشکلات خاص روحی کند و کردیم.
تلفن نداشتیم، ملاقات حضوری نداشتیم، در سالن بسته شد و کاملا قرنطینه بودیم و ان هایی که این جور جاها بودند میدونند که چی کشیدیم و می کشند. این 3 سال حبس اخیر من همه اش از این گونه تجربیات تلخ و شیرین که البته خاطره اش شیرین است، بود. الان نمیخوام خاطره نویسی کنم یا به این امور بپردازم. فقط میخوام به یکی دو نکته از این خاطرات و زندگی در سالن 12 اشاره کنم.
ما در یک سفره ی 20-25 نفره بودیم که از منصور اسانلو وبهروز جاوید تهرانی و اقای شهریاری پان ایرانیست تا منصور رادپور و سعید ماسوری و صالح کهن دل و منصوری و فرزاد مددزاده و بنازاده و اسفندیاری و هود یازرلو و… همه ی این ها بودند و به ویژه من زحمات و شیرن بازی های فرزاد رو نمیتوان فراموش کنم.
ولی به جز همسفره ای ها من با یک افرادی رفاقت ویژه داشتم. مثلا عیسا سحرخیز و رضا رفیعی و اسانلو از این دسته بودند. در کنار این هم سلولی ها و هم سفره ای ها با چند نفر دیگه خیلی قاطی بودیم. یکی عفیف نعیمی از رهبران بهائی ها بود که خیلی رفیق بودیم و اخلاق هامون با هم سازگار بود. یکی مهندس مرتضایی از اساتید بهایی بود که بیش از یک سال با من و دوستانی مثل عیسا و احمد زید ابادی و مجید توکلی زبان انگلیسی کار می کرد که تا اخر عمر ممنونش هستم. با خانجانی و توکلی و تیز فهم ورضایی و سایر رهبران بهایی نیز رفاقت زیاد داشتیم. پیشتر که 209 بودم در سلول 123 تنها بودم و این دوستان در سلول 124 بودند.
من به عقیده ی ان ها و به عقیده ی هیچ کس دیگه کار ندارم، اما انصافا ادم های با اخلاق و ادم های متین و مظلومی بودن.
مادر من یک زن کهن سال با مذهب شیعه ی سنتی و مادر دو جان باخته د رجنگ است، اما هر وقت به ملاقات من می امد از این بهایی های مظلوم می رپرسید. به من می گفت نمیشه برای این ها کار کرد. هنوز هم می پرسه و بسیار براشون ناراحته. نعیمی یک بار به من گفت مادرت امد من کارش دارم. گوشی را دادم به مادرم و او گفت مادر سلام. میخوام بگم رحمت بر ان شیری که دادی به این فرزندت.او به من خیلی محبت داشت و الان دلم پیش ان ها است. توی سالن ملاقات بین خانواده ها یک دوستی برقرار بود. از جنبش سبزی و مجاهد و بهایی و کرد وکمونیست و … خانم من که به معنای متعارف سیاسی نیست، به من می گفت دیگه همه ی مردم با هم قاطی شدن. اشاره ی او به بهایی و مسلمان و… بود. و واقعا شدن و برخی رو به وحشت انداختن. راستی در قرن 21 چه کسانی هستن که هم مدعی پدری همه ی احاد مردم باشن و از دین و معنویت و انسانیت حرف بزنن و هم این که از انسان ها بخواهند که بی خود و بی جهت و فقط به دلیل اختلاف عقیده با هم دشمن باشن!؟!؟…
نمیدونم مثلا ایقان شهیدی که یک دانشجوی بهایی است چه جرمی مرتکب شده که باید زندان باشه؟ وقتی ان چارچرخ درون سالن رو بر می داشت و داد می زد دوستان بیایید شام یا ناهار بگیرید و داد می زد اش! اش داریم اش!… من در دل گرفتار کامپلکسی از احساسات دراماتیک و طنز و نا مفهوم و زجر اور می شدم. با خودم می گفتم این که این گونه خنده امیز داد میزنه اش داریم اش، الان باید سر کلاس باشه. اخه این چرا باید بیاد رجایی شهر! شاید هزار بار این سوال رو از خودم کردم. مثلا خانجانی 80 ساله یا نعیمی که مشکل جسمی داره یا توکلی که انقدر دوست داشتنی است چرا!؟ مگه چیکار کردن. یعنی تبلیغ عقیده تا این اندازه که کابل کف پا و…
خوش به حال ان هایی که جزو فرقه های ضاله نیستند و جزو فرقه های هدایت شده هستند. فعلا که ما با این فرقه های ضاله ی مضله و امثال ان رفیق و هم سرنوشت شدیم. راستی این فرقه های ضاله چگونه چنین ادم های با اخلاقی تربیت می کنند اما ان فرقه های هادیه…
این مادر ما هم که دست بردار نیست.انگار پسر خودش خیلی وضعش خوبه که مرتب می پرسه نمیشه برا این ها کاری کرد. نمی دانم چه دستی در کار است که تا این اندازه مردم از هر دین و نژادو گروه را با هم همدل کرده.بدون تردید اگر از همسر و مادر من یا از عفیف نعیمی و خانجانی و…بپرسی میگن خدا.
ما همین حرف ها رو میزنیم که میریم زندان. فکر نکنید کار شاقی کردیم ها؟
داشت از سبحانی پیرمرد یادم می رفت…مگه یکی دوتان؟ به طنز به دوستان بهایی می گفتیم برا اولین بار شما ها اکثریت شدین. اخه تعدادشون تو رجایی شهر به بیش از 30 نفر رسیده… .

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: