فرهنگ دموکراسی خواهی

by

16- جدال حقیقت گرایی/ واقعیت گرایی
استیس نظریه ی ایلیائیان در مورد » وجود» و «حقیقت » را در این دو قضیه می گنجاند، 1- «… نخست ان که وجود، حقیقی(یا واقعی) نیست. دوم، ان که ان چه حقیقی است وجود ندارد…»
در این جا بین موجود یا واقعیت داشتن به مثابه ی امور قابل دیدن و لمس کردن، -وجود- با حقیقت به مثابه ی یک مفهوم عقلانی که نه قابل دیدن است ونه قابل لمس کردن تفاوت می گذارد. به بیان دیگر جهان موجود را غیر حقیقی می داند و جهان مفهومی یا عقلانی را که واقعیت ندارد، امری اصیل می نامد. همان حرفی که هگل مقدمه ی فلسفه ی خودش قرار داد و ادعا کرد که حقیقت ماورای زمان و مکان و امری اصیل و در نتیجه به وجود اورنده ی واقعیت است. تقدم ان بر واقعیت نه تقدم زمانی و مکانی که تقدم منطقی یا ضروری است. اگر چنان حقیقتی که مطلق و بی نیاز است که همانا یک مفهوم عقلانی و بلکه یک اصل عقلانی است، وجود حقیقی نداشته باشد، پس واقعیت موجود که امری نسبی و در نتیجه، ناقص و نیازمند است نیز نمی تواند ضرورت وجود پیدا کردن بیابد. با فرض ان حقیقت، به مثابه ی اصل است که این واقعیت – جهان موجود با هر انچه هست- امکان تحقق پیدا می کند. از این نوع ملازمه و ضرورت به ضرورت منطقی تعبیر کرد. اتفاقا ملا صدرای شیرازی نیز برای اثبات وجود خدا و اثبات اصالت وجود در برابر ماهیت، یا موجود، از همین استدلال استفاده می کند که در جای خود به ان خواهیم پرداخت. همه ی ایده گرایان یک فرض عقلانی- منطقی که از ان به فرض بدیهی نیز تعبیر می کنند را اصل دانسته و اصول دیگر را به روش قیاس و برهان از دل ان در می اورند. انگار که جهان موجود، وجود حقیقی ندارد. ان ها البته محتوای مقدمه ی خود را از همین جهان موجود اخذ می کنند اما در مقام قیاس و برهان، ان را طفیلی قرار می دهند. زیرا مفهوم حقیقت را با نفی نسبیت و نسبت اطلاق به مفاهیم معطوف به امور واقعی، به دست می اورند.
با مشاهده ی همین وجودات است که مفهوم کلی حقیقت منهای نسبت ها را استنتاج منطقی می کنند. در واقع محتوای نتیجه گیری ان ها از همین جهان است ،اما در شکل نتیجه گیری و قیاس است که نوعی استغنا از محتوا در نظر گرفته می شود. وجودات را می بینند و از ان ها یک مفهوم کلی به نام وجود مطلق یا حقیقت مطلق به دست می اورند، سپس همین مفهوم جدید عقلانی را مبنای ضروری عقلانی برای دلیل بودن همان وجودات می نامند. می گویند این وجود های نسبی و ناقص و نیازمند که همانا امکانات هستند، بدون اتکا به یک وجود مطلق بی نیاز که خودش نه امکان که وجود محض مطلق بی نیاز است ،امکان تحقق وجودی پیدا می کنند. در واقع از همین جا است که ایده الیزم در برابر رئالیزم قد علم می کند. این مکتب ایده الیستی در نزد فلسفه ی افلاطون به اوج خود می رسد.
گویا پروتاگوراس protagoras در برابر مکتب ایلیائیان شورشی به راه می اندازد و بر ایده گرایی ان ها می تازد و مکتی نوی بنا می کند که زمینه ی مخالفت افلاطون را بر می انگیزد تا ایده گرایی جدیدی را بنا کند.
استیس این مطلب را چنین بیا ن می کند : «…ایلیائیان میان صورت ظاهر و حقیقت و میان احساس و خرد فرق می نهادند. این فرق تا زمان » پرو تاگوراس» protagoras معتبر بود. پروتاگوراس که اموزش هایش بر انکار این فرق استوار بود می گفت که انچه به دیده ی من حقیقت دارد برای من حقیقی است و ان چه به دیده ی تو حقیقت دارد برای تو حقیقی است. مفهوم این سخن ان است که ان چه نمودار یا پیدا است ،همان حقیقت است و یا دست کم جز نمود و پیدایی حقیقتی وجو ندارد. بدین گونه حقیقت و نمود یک چیزند. وانگهی انچه حواس ما به ما افاده می کند همان چیزی است که پیداست. پس ان چه یافته ی حواس باشد عین حقیقت است. چون هرچه پیداست حقیقی است پس همه ی پدیده ها ارزش یک سان دارند. ان چه نزد حواس من حقیقی نماید به همان اندازه حقیقت دارد که چیزی که پس از سنجش یافته های حسی با معیار خرد برایم حقیقی جلوه کند. از این رو خرد فزاینده ی دانش ما در باره ی حقیقت نیست. احساس گذرگاه وصول به حقیقت است. دانش عبارت است از ادراک حسی. با ناپدید شدن فرق میان صورت ظاهر و حقیقت، فرق میان احساس و خرد یا به هر تقدیر ارزش این فراق از میان می رود…»/منبع پیشین/ص:8.
ان گونه که از این نقل مشخص می شود پروتاگوراس دوگانه ی حقیقت/ واقعیت را بر نمی تابد و سعی می کند نشان دهد که ما نه یک حقیقت واحد کلی و مطلق عقلی، که حقیقت های گوناگون داریم. به تعداد امور عینی و به تعداد تصور افراد از این امور دارای حقیقت هستیم. این همان مفهوم عینی و نسبی حقیقت یا واقعیت است . در واقع نه این که برای مفهوم سازی عقلانی اصالتی قایل نباشد، بلکه به جای استفاده از مفاهیم مطلق که مخلوق ذهن اند و اصالت دادن به مفاهیم عقلانی همچون وجوب، ضرورت و امکان عقلی، برای زاییده شدن یا طفیلی بودن واقعیات موجود از مفاهیم عقلانی، با استفاده از روش منطقی که ان نیز یک صفت مفهومی-عقلانی- دلیلی است، باید از علل عینی و تجربی حرف زد وپرسید که کدام سلسله علل موجب خلق فلان پدیده ی تاریخی شده که این البته روش علم و دانش است. افلاطون این فلسفه را بر نمی تابد و انقلاب جدیدی علیه ان به راه می اندازد.a

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: