Archive for سپتامبر 2015

تهدید!؟

4 سپتامبر 2015

شب گذشته اقایان دکتر باوند،حاتمی،اویسی وجانفشان از اعضای همبستگی به دیدار من امده بودند که در ساعت 10.30 رفتند.قرار بود ساعت 11.30 با عسل پهلوان مصاحبه داشته باشم. ان روز علی، از سوی برخی تهدید شده بود که در مورد فاجعه ی اسفناک اتش سوزی در پناهگاه گربه ها و مرگ خانم رئوفی حرف نزند. پیام های زیادی نیز از مانور دهندگاه امنیت، برای همه ی ما رسیده بود. بنابر این ذهنم درگیر بود. مصاحبه شروع شد و درست در وسط برنامه صدای دو شلیک که نور اتش باروت لوله تفنگ یا هر چه بود، روی نرده خورده و به درون اتاق منعکس می شد، به من شوک وارد کرد. صدا قطع نمی شد و من از پشت دوربین برخاستم تا به طرف هال بروم. هر یک از اعضای خانواده از اتاقی بیرون امد و در هال جمع شدیم. رنگ ها پریده و بسیار وحشت زده بودند. به دلیل این که پس از دو صدای اول، صحبت من قطع شده بود ،گمان کرده بودند از تراس به من شلیک شده و من مرده ام. شاید جرات نمی کردند درب اتاق من را باز کنند.
من تصور کردم از طرف حیات به درون ساختمان حمله ور شده اند و با این ذهنیت اماده می شدم تا به خانواده تسلی بدهم.البته خوشحال بودم که پیرامون خانه ی ما از طرف حیات و خیابان نرده کشی است و نمی توانند به راحتی وارد خانه شوند. بوی باروت تا یک ساعت بعد در تراس، کاملا قابل استشمام بود. حسین بیرون از خانه بود و به محص اگاهی، به پلیس 110 خبر داده بود که با حدود 45 دقیقه تاخیر، امدند و نتیجه گیری مشخصی نداشتند . برای این که همه جا تاریک بود و امکان هیچ گونه ردگیری نبود.
دیشب را اعضای خانواده نتوانستند بخوابند و مرتب صحنه را بیان کرده و گمانه زنی می کردند.من نیز هیچ داوری قاطعی ندارم، اما فقط می توانم بگویم؛وحشت یا ترور ناشی از این اتفاق، هر چه بود به اندازه ی یک حمله ی واقعی مسلحانه علیه یک خانواده ی بی دفاع و غافلگیر شده بود و برداشت همگی ما این بود که یک تهدید بود. اگر قرار بود عملی باشد، فقط جای خوردن تیر ها خالی بود که البته بسیار فوری و در نتیجه، بدون ادامه ی وحشت، اولیه بود. حال اگر احتمالا، ان دست پنهانی مافیای حاکم، فکر کرده است با این اقدام وحشیانه، می خواهد ما را بترساند، باید بداند که انچه باید نمی شد، شد و نیست بالا تر از سیاهی رنگ.
البته ان دست پنهانی نگهدارنده ی مافیای حاکم، خودش می داند که اگر برای طبرزدی یا هر یک از اعضای خانواده اش، اتفاقی بیفتد، همین اتفاق برای همه ی انها و در همه ی ایران خواهد افتاد. برای این که در خانه ی شیشه ای نشسته است و نباید به دیگران سنگ پرانی کند.
البته امیدوارم، حادثه ی دیشب فقط یک اتفاق بوده باشد و مثلا همان گونه که مامور 110 حدس می زد، فقط یک ترقه بازی، البته در پشت پنجره های خانه ی ما و در تراس رو به حیات باشد!

 

برای دیدن ویدیو به لینک فیس بوک زیر مراجعه کنید:

به دیدار مادر ستمدیده ام رفتم.

4 سپتامبر 2015

برای دست بوسی مادر شیر زن اما ستمدیده و زحمت کشیده ام، راهی گلپایگان و سپس در خدمت ایشان، راهی زادگاهم روستای در شدیم. مادرم یک سال پیش در دفتر اطلاعات سکته ی مغزی کرد. او به همراه برادرم دکتر بهروز و فرزندم حسین ، برای پی گیری پرونده ی من به دفتر اطلاعات واقع در خیابان سهروردی رفته بود.به دلیل فشار روحی ناشی از مزخرفاتی که امننیتی ها مطرح کرده بودند، در همانجا سکته ی مغزی می کند که برادرم دکتر بهروز با اقدام سریع ، ایشان را از مرگ حتمی نجات می دهد.

10987619_10207949880885331_5650286682718728474_o 11990645_10207949873685151_2870229514642446641_n

درماندگی جمهوری اسلامی در پرونده ی هسته ای

1 سپتامبر 2015

اگر چه من بر این باور نیستم که رژیم جمهوری اسلامی در معامله ی هسته ای که با امریکا انجام داد ، جام زهر هسته ای را بالا کشید اما بر این باورم که در این معامله،به نحوی دنباله روی امریکا شد.در هر حال، تحریم های هسته ای بر گرده ی رژیم فشار اورد و می رفت تا کمر او را خم کند. به همین دلیل خامنه ای پیش از اوردن حسن روحانی، مذاکرات پنهانی را با امریکایی ها شروع کرده بود و به شدت نیاز داشت تا پرزیدنت امریکا با او همکاری کند. اوباما نیز چند نامه ی محرمانه به خامنه ای نوشت و به او قول داد که در پی تغییر رژیم نیست و حتا نقض حقوق بشر توسط حکومت خامنه ای را نادیده گرفت تا به او اطمینان بدهد، به دنبال معامله ی خوب با خامنه ای است.
در این مدت 2 سال، دولت روحانی زیر نظر مستقیم خامنه ای مذاکره برای معامله ی خوب را پیش برد و اگر چه برنامه ی هسته ای رژیم اسلامی حاکم بر ایران مهار و محدود شد اما در هر حال، معامله ای صورت گرفت تا موجودیت رژیم توسط مردم ایران در خطر نیفتد. این مسئله مهم ترین امتیازی بود که خامنه ای به دست اورد. برای این که هنوز می تواند ادعا کند، این امریکا بود که در برابر رژیم اسلامی کوتاه امد و در عین حال خیال او راحت شد که با شورش های خیابانی رو برو نخواهد شد و از این بابت باید ممنون شیطان بزرگ باشد!

(more…)

اولین بازجوی من

1 سپتامبر 2015

11813269_923853781018778_7232071585531946944_n

من همیشه اولین ها را به یاد می اورم.اولین بار که پرتقال خوردم،اولین بار که هواپیما سوار شدم و… فکر می کنم همه ی انسان ها همین گونه باشند. ولی بازجو، شکنجه، سلول انفرادی و…اولین و اخرینش در ذهن و روان برای همیشه حک می شود.

اوایل سال74 بود و ما از طریق هفته نامه ی پیام دانشجو، گرم افشاگری و مبارزه با فساد و ستمگری بودیم. یک روز دو سند برای ما ارسال شد. یکی در باره ی محسن رضایی فرمانده ی سپاه و دیگری در باره ی احمد خمینی. سند اول می گفت؛ محسن رضایی ضد امریکایی با ارسال نفت کشور اذربایجان، از طریق نفت کش ها ی سپاه ، به جنوب ایران و برای امریکا موافقت کرده است.
سند دوم می گفت؛ کنسول ایران در هامبورگ از دولت رفسنجانی درخواست کرده است تا اجازه بدهند از حساب های احمد خمینی برای پرداخت بدهی های ایران برداشت شود. تقریبا محتوای سند ها این گونه بود. وقتی این دو سند را دیدم ، این نگرانی به من دست داد که مبادا این ها را داه باشند و بخواهند به بهانه ی درج مطلب علیه دو فرد بسیار مهم در دستگاه حکومت ،یا حتا نگهداری اسناد فوق محرمانه،ما را بزنند. به همین دلیل با شورای نویسندگان نشریه ،مشورت کردم و قرار شد این دو سند فوق محرمانه را به خودشان برگردانیم که البته اشتباه بزرگ ناشی از فشار های سنگین بر ما، بود.
من با یکی از عمو زادهها که می دانستم در اطلاعات است و با فلاحیان رفیق بود و از روحانیون مدرسه ی حقانی بود، تماس گرفتم و گفتم به دوستانتان بگویید بیایند این دو سند را ببرند. راستش از بازجویی و اطلاعاتی و این گونه چیزها هیچ اطلاعی نداشتم و با همه ی زیرکی، در این زمینه بسیار بد و خام عمل کردم.ان شیخ هم یکی از همکارانش را به ما وصل کرد که گفته می شد از معاونین فلاحیان است. (more…)