Archive for the ‘روزمرگی’ Category

روحانی که امد!

21 اکتبر 2015

روحانی که امد اینترنت پرسرعت اورد!روحانی که امد همه ی زندانیان سیاسی را ازاد کرد!

روحانی که امد فیلتر و سانسور و پارازیت را از بین برد!

روحانی که امد ازادی عقیده و بیان اورد!

روحانی که امد ازادی انتخابات اورد!

روحانی که امد رفاه و امنیت اورد!

روحانی که امد شکنجه و اعدام را تعطیل کرد!

روحانی که امد همه ی ایرانیان اواره به میهن برگشتند!

روحانی که امد تساوی حقوق زن و مرد برقرا شد!

روحانی که امد برای کارگران و معلمان رفاه و تامین اجتماعی اورد!

روحانی که امد دزدی و اختلاس و تبعیض را از بین برد!

روحانی که امد تبعیض زبانی و عقیدتی را ازبین برد!

روحانی که امد امید به زندگی افزایش یافت!

روحانی که امد بیکاری کمتر شد!

روحانی که امد به همه ی وعده های انتخاباتی اش عمل کرد!

روحانی که امد جنگ و خونریزی در سوریه و عراق و یمن را متوقف کرد!

روحانی که امد دست غارتگران سپاهی و انتظامی وامنیتی را از ثروت های ملی کوتاه کرد!

روحانی که امد دست نهاد های انتصابی زیر نظر خامنه ای را از امور اقتصادی،حقوقی و سیاسی قطع کرد!

روحانی که امد دست گروههای ولایی یا همان خودسر های حاکم در قدرت را از اسید پاشی و ترور مخالفین قطع کرد!

روحانی که امد امور کشور را در مسیر قانون و نظم و دموکراسی قرار داد!

روحانی که امد این همه رفاه و خوشبختی را برای ما ارزانی اورد!

طرفداران روحانی باید بسیار خوشبخت باشند که پیش از او، فرد ابلهی مثل احمدی نژاد 8 سال دزدی و فساد و توحش و قانون شکنی را گسترش داد.و انها هر وقت می خواهند ناتوانی روحانی و دروغگویی های او را توجیه کنند،فورا با دوره ی احمدی نژاد مقایسه می کنند!؟

تهدید!؟

4 سپتامبر 2015

شب گذشته اقایان دکتر باوند،حاتمی،اویسی وجانفشان از اعضای همبستگی به دیدار من امده بودند که در ساعت 10.30 رفتند.قرار بود ساعت 11.30 با عسل پهلوان مصاحبه داشته باشم. ان روز علی، از سوی برخی تهدید شده بود که در مورد فاجعه ی اسفناک اتش سوزی در پناهگاه گربه ها و مرگ خانم رئوفی حرف نزند. پیام های زیادی نیز از مانور دهندگاه امنیت، برای همه ی ما رسیده بود. بنابر این ذهنم درگیر بود. مصاحبه شروع شد و درست در وسط برنامه صدای دو شلیک که نور اتش باروت لوله تفنگ یا هر چه بود، روی نرده خورده و به درون اتاق منعکس می شد، به من شوک وارد کرد. صدا قطع نمی شد و من از پشت دوربین برخاستم تا به طرف هال بروم. هر یک از اعضای خانواده از اتاقی بیرون امد و در هال جمع شدیم. رنگ ها پریده و بسیار وحشت زده بودند. به دلیل این که پس از دو صدای اول، صحبت من قطع شده بود ،گمان کرده بودند از تراس به من شلیک شده و من مرده ام. شاید جرات نمی کردند درب اتاق من را باز کنند.
من تصور کردم از طرف حیات به درون ساختمان حمله ور شده اند و با این ذهنیت اماده می شدم تا به خانواده تسلی بدهم.البته خوشحال بودم که پیرامون خانه ی ما از طرف حیات و خیابان نرده کشی است و نمی توانند به راحتی وارد خانه شوند. بوی باروت تا یک ساعت بعد در تراس، کاملا قابل استشمام بود. حسین بیرون از خانه بود و به محص اگاهی، به پلیس 110 خبر داده بود که با حدود 45 دقیقه تاخیر، امدند و نتیجه گیری مشخصی نداشتند . برای این که همه جا تاریک بود و امکان هیچ گونه ردگیری نبود.
دیشب را اعضای خانواده نتوانستند بخوابند و مرتب صحنه را بیان کرده و گمانه زنی می کردند.من نیز هیچ داوری قاطعی ندارم، اما فقط می توانم بگویم؛وحشت یا ترور ناشی از این اتفاق، هر چه بود به اندازه ی یک حمله ی واقعی مسلحانه علیه یک خانواده ی بی دفاع و غافلگیر شده بود و برداشت همگی ما این بود که یک تهدید بود. اگر قرار بود عملی باشد، فقط جای خوردن تیر ها خالی بود که البته بسیار فوری و در نتیجه، بدون ادامه ی وحشت، اولیه بود. حال اگر احتمالا، ان دست پنهانی مافیای حاکم، فکر کرده است با این اقدام وحشیانه، می خواهد ما را بترساند، باید بداند که انچه باید نمی شد، شد و نیست بالا تر از سیاهی رنگ.
البته ان دست پنهانی نگهدارنده ی مافیای حاکم، خودش می داند که اگر برای طبرزدی یا هر یک از اعضای خانواده اش، اتفاقی بیفتد، همین اتفاق برای همه ی انها و در همه ی ایران خواهد افتاد. برای این که در خانه ی شیشه ای نشسته است و نباید به دیگران سنگ پرانی کند.
البته امیدوارم، حادثه ی دیشب فقط یک اتفاق بوده باشد و مثلا همان گونه که مامور 110 حدس می زد، فقط یک ترقه بازی، البته در پشت پنجره های خانه ی ما و در تراس رو به حیات باشد!

 

برای دیدن ویدیو به لینک فیس بوک زیر مراجعه کنید:

به دیدار مادر ستمدیده ام رفتم.

4 سپتامبر 2015

برای دست بوسی مادر شیر زن اما ستمدیده و زحمت کشیده ام، راهی گلپایگان و سپس در خدمت ایشان، راهی زادگاهم روستای در شدیم. مادرم یک سال پیش در دفتر اطلاعات سکته ی مغزی کرد. او به همراه برادرم دکتر بهروز و فرزندم حسین ، برای پی گیری پرونده ی من به دفتر اطلاعات واقع در خیابان سهروردی رفته بود.به دلیل فشار روحی ناشی از مزخرفاتی که امننیتی ها مطرح کرده بودند، در همانجا سکته ی مغزی می کند که برادرم دکتر بهروز با اقدام سریع ، ایشان را از مرگ حتمی نجات می دهد.

10987619_10207949880885331_5650286682718728474_o 11990645_10207949873685151_2870229514642446641_n